das
Kind
die Kinder · des (e)s
Bedeutungen
- Beispieleدیگر بچه/ کوچک نیستsie ist kein Kind mehrدیگر نمی خواهیم بچه بیاوریم/ بچه دار شویمwir wollen uns keine Kinder mehr anschaffen ugs.از (همان) دوران بچگی/ کودکیvon Kind an/ auf; (schon) als Kindخردسالان و بزرگسالان، بچه ها و بزرگترهاKinder und Erwachseneبچه به دنیا آوردن، بچه دار شدنein Kind bekommenبچه ای را سر راه گذاشتنein Kind aussetzenحامله بودنein Kind erwartenاین کار را از همان زمان بچگی اش انجام می دادdas hat er schon als Kind getanبا کسی مثل بچه ها رفتار کردنjdn. wie ein Kind behandelnWendungenبا زن و بچه، با تمام اهل بیت (تمام افراد خانواده)، با همه ی فک و فامیلmit Kind und Kegelترتیب قضیه را (یک طوری) می دهیم، (نترس) جورش می کنیمwir werden das Kind schon schaukelnحرف خود را رک و راست زدن، چیزی را رک و راست و واضح گفتن، حاشیه نرفتن؛ طفره نرفتناو بچه ی مونیخ استer ist ein Münchener Kindعزیزدردانه ی کسی بودنbei jdm. lieb Kind seinخود را در دل کسی جا کردن، خود را نزد کسی جا کردن، دل کسی را به دست آوردن، نزد کسی خودشیرینی کردنsich lieb Kind machen bei jdm./ sich bei jdm. lieb Kind machen