wort dictionary

fließen

intransitiv

۱. روان/ جاری‌بودن، جریان‌داشتن؛ ریختن؛ ریخته‌شدن؛ راه‌افتادن؛ جاری/ روان‌شدن؛ سرازیربودن، سرازیرشدن

[ist]

Beispiele:

جویباری آرام در چمنزار روان بود

ein Bach floss langsam durch die Wiesen

این چشمه دیگر خشک شده‌است/ جریان ندارد

die Quelle fließt nicht mehr

از زخم خون می‌آمد/ راه افتاده‌بود/ جاری شده‌بود

aus der Wunde floss Blut

در این میان خونها ریخته‌شد

dabei ist viel Blut geflossen

اشک بر گونه‌هایش روان بود/ سرازیر شده‌بود

die Tränen flossen ihr über die Wangen

آن رود از چندین کشور می‌گذرد/ در چندین کشور جریان دارد

der Fluss fließt durch mehrere Länder

رودِ ایزار به‌دانوب می‌ریزد

die Isar fließt in die/ zur Donau

به‌دریا ریختن

ins Meer fließen

عرق از جبینش می ریخت

der Schweiß floss ihm von der Stirn

رودخانه به دریا می ریزد

der Fluss fließt ins Meer

Wendungen:

کار خوب پیش‌می‌رود

die Arbeit fließt gut