still
Adjektiv۱. ساکت؛ کم حرف؛ آرام، بی سر و صدا؛ خاموش؛ یواشکی، مخفیانه
ساکت (باش)!؛ [نیز:] ساکت شو!، حرف نزن!، صدایت در نیاید!
(sei) still!
امروز خیلی کم حرف شده ای/ ساکتی
du bist ja heute so still
ناگهان همه جا ساکت شد/ همه جا را سکوت فرا گرفت
plötzlich wurde es ganz still
خانه خیلی ساکت بود
es war sehr still im Haus
راجع به این موضوع خیلی کم صحبت می شود
um diese Sache ist es still geworden
نزدیک بود قلبم (از ترس) از کار بیافتد
mir stand beinahe das Herz still (vor Schreck)
امید نهفته
stille Hoffnung
شریک خاموش، شریک غیر فعال [که فقط در سرمایه ی شرکت شریک است نه در تصمیم گیری ها]
stiller Teilhaber/ Gesellschafter Wirtsch.
اکثریت خاموش مملکت
die Stillen im Lande
باطناً، در باطن؛ [نیز:] در نهان، مخفیانه؛ پیش خود، زیر لب
im Stillen (fluchen, sich freuen usw.)
۲. بی حرکت، آرام، راکد
regungslos
آب راکد؛ آب زیر کاه (شخص)
stilles Wasser
۳. آرام
Luft, See usw.
آرام گرفتن
still werden (Wind usw.)
فلفل نبین چه ریزه!
stille Wasser sind tief
۴. ضمنی، تلویحی
Vorwurf, Übereinkunft usw.
با موافقت ضمنی
im stillen Einverständnis
Grammatik
| POSITIV | still |
| KOMPARATIV | stiller |
| SUPERLATIV | am stillsten |