die
Ordnung
die Ordnungen
Bedeutungen
- Beispiele(روی) میز تحریر را مرتب کردن/ جمع و جور کردنauf dem Schreibtisch Ordnung machenنمی تواند اسباب هایش را مرتب نگهدارد؛ [نیز:] کارهایش نظم و ترتیب ندارد؛ آدم مرتبی/ منظمی نیستنظم برقرار/ ایجاد کردن؛ نظم و ترتیب/ سر و سامان دادن به؛ [نیز:] جمع و جور کردن/ مرتب کردنOrdnung schaffen; für Ordnung sorgenما باید اینجا را مرتب (جمع و جور) کنیم، باید در اینجا نظم برقرار کنیمنظم و آرامش عمومیdie öffentliche Ordnungدوباره نظم برقرار کردنdie Ordnung wieder herstellenنظم یافتن، روبراه شدنin Ordnung kommen
- Verkehrsordnung; Prüfungsordnung; Geschäftsordnung usw.۳. مقررات؛ آیین نامه، نظام نامه، قانون
- Sitzordnung, alphabetische Ordnung usw.۵. ترتیب
- Ordo۷. راسته، رده، دسته