wort dictionary

Geltung

die
Plural: Geltung
Genitiv: NULL

۱. اعتبار، ارزش؛ وزنه؛ اهمیت؛ قدر؛ عزت، حرمت، حیثیت؛ مقبولیت؛ نفوذ

Beispiele:

اعتبار داشتن، معتبر بودن؛ وزنه‌ای بودن؛ نفوذ داشتن

Geltung haben

از ارزش و اعتبار افتادن

an Geltung verlieren

Wendungen:

تصویر در این محل بهتر به چشم می آید (بهتر جلوه می کند)

das Bild kommt an dieser Stelle besser zur Geltung

کارِ خود را پیش‌ بردن؛ حرفِ خود را به‌ دیگران قبولاندن؛ [نیز:] کسبِ اعتبار کردن؛ اهمیت‌ یافتن؛ مقبولیت‌ یافتن

sich Geltung verschaffen

چیزی را اِعمال‌ کردن؛ [نیز:] چیزی را قبولاندن

Geltung verschaffen (einem Gesetz usw.)

جنبه‌های مثبتِ چیزی را آشکار کردن/ نشان‌ دادن، بر چیزی تأکید کردن، چیزی را جلوه دادن، ارزش چیزی را نشان دادن

etwas zur Geltung bringen

خود را نشان‌ دادن، به‌ چشم‌ آمدن؛ اثر داشتن

zur Geltung kommen