wort dictionary

umgehen

intransitiv

۱. پخش شدن (شایعه؛ بیماری)، شایع بودن

[ist]; Gerücht, Grippe usw.

۲. رفت و آمد کردن؛ معاشرت کردن

[ist]; Geist

۳. نگهداری/ مواظبت کردن از؛ [نیز:] استفاده کردن از؛ کار کردن با

[ist]; mit etwas umgehen

Beispiele:

از اسباب های خود خوب مواظبت کردن

ordentlich mit seinen Sachen umgehen

من بلد نیستم با این دستگاه کار کنم/ از این دستگاه استفاده کنم

ich kann mit diesem Apparat nicht umgehen

مواظب چیزی بودن

vorsichtig umgehen mit

صرفه جویی کردن در

sparsam umgehen mit

با دقت از وسایل خود استفاده کردن

mit seinen Sachen sorgfältig umgehen

در خرج کردن پول صرفه جویی به خرج دادن

sparsam mit Geld umgehen

طرز کار با دستگاهی را وارد بودن

mit einem Gerät umgehen können

۴. رفتار کردن با، برخورد کردن با

[ist]; mit jdm. umgehen

Beispiele:

(خوب) می داند با این نوع آدم ها چطور رفتار/ برخورد کند

mit solchen Leuten kann er (gut) umgehen

با ملایمت رفتار کردن با

behutsam umgehen mit

او می تواند با بچه ها خوب کنار بیاید

er kann gut mit Kindern umgehen

۵. در این فکر بودن که، سبک سنگین کردن که

mit dem Gedanken/ Plan umgehen, zu ...

Beispiele:

در فکر چیزی بودن

mit einem Gedanken umgehen

۶. دور زدن؛ از کنار ... رد شدن

[hat]; Stadt, Verkehr usw.

۷. طفره رفتن از، شانه خالی کردن از، از سر باز کردن

[hat]; Thema, Antwort usw.

Beispiele:

سعی می کرد از دادن جواب طفره رود

er versuchte die Antwort zu umgehen

۸. از زیر چیزی در رفتن؛ ندیده گرفتن، انکار کردن

[hat]; Vorschrift usw.

Beispiele:

قانون را ندیده گرفتن (و از زیر آن در رفتن)

ein Gesetz umgehen

قانون را ندیده گرفتن (و از زیر آن در رفتن)

ein Gesetz umgehen