getrennt
Adjektiv۱. جدا (از هم)؛ منفصل؛ [نیز:] متارکهکرده؛ مجزا، جداگانه، علیحده
Beispiele:
جدا از هم زندگی میکنند؛ با هم متارکه کردهاند
sie leben getrennt
کلماتِ ترکیبی را جدا از هم نوشتن
Wörter getrennt schreiben
توالت و دستشویی (از هم) مجزا است
WC und Bad sind getrennt
چیزی را جداگانه حسابکردن
etwas getrennt berechnen
صورتحساب را جداگانه میپردازید یا با هم؟ (در رستوران)
zahlen Sie die Rechnung getrennt oder zusammen? (im Restaurant)
مخارجشان سواست (مشترک نیست)
wir führen getrennte Kasse