Nacken
der۱. گردن، پشت گردن، پس گردن؛ پشت سر، پس سر؛ قفا
سر خود را خم کردن/ پایین آوردن
den Nacken beugen
سر خود را به عقب خم کردن/ (کاملاً) بالا نگهداشتن
den Kopf in den Nacken legen
کلاه خود را به پس سر سراندن
den Hut in den Nacken schieben
پلیس درست پشت سرمان بود/ دیگر فاصله ای با ما نداشت
die Polizei saß uns im Nacken u.Ä.
دشمن در تعقیبمان (پشت سرمان) بود/ دنبالمان می کرد، دشمن عرصه را بر ما تنگ کرده بود/ ما را سخت در فشار گذاشته بود
wir hatten den Feind im Nacken u.Ä.
در تعقیب کسی بودن
jdm. im Nacken sitzen
بهکسی (برای مقاومت/ بردباری) قوت قلب دادن/ روحیه دادن، کسی را به مقاومت تشویق کردن
jdm. den Nacken steifen
سرت را بالا کن، دلسرد نشو
Nacken steif!
کسی را مطیع خود کردن
jdm. den Nacken beugen
ترس برش داشت، به شدت ترسیده بود
die Angst saß ihm im Nacken
عجیب ترس برش داشته/ ترسش گرفته/ به وحشت افتاده است
ihm sitzt die Angst im Nacken u.Ä.
... انگار کسی دنبالشان کرده است، ... انگار جانشان در خطر است
... als säße ihnen der Teufel im Nacken