festnageln
transitiv۱. قول/ خط/ تعهدگرفتن از
(auf ein Verpsrechen usw.); [*][hat]
مثال ها:
خط/ قول/ تعهدندادن؛ دم بهتله ندادن [عا]
sich nicht auf eine Zusage festnageln lassen
کسی را به چیزی (به گفته ای، به حرفی، به قولی) مقید کردن، کسی را متعهد به کاری (که قول داده است) کردن
jdn. auf etwas festnageln
۲. معطلکردن
(aufhalten); [*][hat]
مثال ها:
کسی را معطل کردن
jdn. festnageln
۳. میخ/ میخکوبکردن (به)، با میخ محکم کردن
+ an Dat. (Brett usw.); [*][hat]
عبارات کاربردی:
میخکوب شدن
wie festgenagelt da sitzen
همان طور سرِ جایش خشکش زدهبود/ میخکوب شدهبود
er saß da wie festgenagelt ugs.