Grimasse
diePlural: Grimassen
Genitiv: NULL
۱. شکلک؛ دهنکجی؛ ادا؛ قیافه؛ اخم
مثال ها:
شکلکدرآوردن؛ دهنکجیکردن
Grimassen schneiden/ machen/ ziehen
وقتی این حرف را شنید قیافهاش درهم شد/ توی هم رفت
er zog eine Grimasse, als er das hörte
۱. شکلک؛ دهنکجی؛ ادا؛ قیافه؛ اخم
شکلکدرآوردن؛ دهنکجیکردن
Grimassen schneiden/ machen/ ziehen
وقتی این حرف را شنید قیافهاش درهم شد/ توی هم رفت
er zog eine Grimasse, als er das hörte