wort dictionary

krachen

schwaches Verb

۱. گرمبی صدا کردن، شترق صدا کردن، ترقی صدا کردن، صدا (ی انفجار، شکستن) دادن؛ محکم (با صدا به جایی) زدن

[hat]; (Donner; Schuss; Tür usw.)

Beispiele:

اغلب سر این چهارراه تصادف می شود

an dieser Kreuzung kracht es oft

Wendungen:

مثل دیوانه ها، دیوانه وار

[er schuftete,] dass es nur so krachte ugs.

وگرنه پوستت را می کنم/ یکی می خوابانم توی گوشت

[tu, was ich dir sage,] sonst krach es ugs.

۲. ترقی (کردن و) شکستن، با صدا شکستن

[ist]; (brechen)

۳. ترقی/ شترق/ گرمبی خوردن (به جایی)

[ist]; (gege etwas prallen)

۴. دعوا کردن

sich