Unglück
dasPlural: Unglücke
Genitiv: (e)s
۱. پیشامدِ / واقعۀ ناگوار، پیشامدِ بد، اتفاقِ سوء؛ [نیز:] بلا؛ مصیبت؛ بدبختی؛ سیاه روزی
Beispiele:Wendungen:
وگرنه ممکن است اتفاقی / اتفاقِ بدی بیفتد
..., sonst passiert ein Unglück
او بلای بزرگی برای ملتِ ما بود
er war ein großes Unglück für unser Volk
(حالا) آسمان به زمین نمی آید / دنیا به آخر نمی رسد اگر ...
es ist kein (großes) Unglück, dass
خود را بدبخت کردن / به روزِ سیاه نشاندن
in sein Unglück rennen
کسی را بدبخت کردن / به روزِ سیاه نشاندن
jmdn. ins Unglück bringen/ stürzen
۲. سانحه، حادثه
Zugunglück usw., Unfall
۳. بد اقبالی، بد بیاری، بد شانسی [عا]
unz. (Pech)
Beispiele:Wendungen:
(در قمار، در عشق) بد آوردن / بخت از کسی برگشتن
Unglück (im Spiel, in der Liebe) haben
تازه، علاوه بر این
zu allem Unglück
بخیر گذشت
es war Glück im Unglück