wort dictionary

verschaffen

transitiv

۱. پیدا کردن؛ فراهم کردن؛ [عا:] گیر آوردن، دست و پا کردن؛ به دست آوردن؛ کسب کردن؛ گرفتن

sich etwas verschaffen

مثال‌ ها:

[به نحوی] کاری پیدا کردن

sich Arbeit verschaffen

[به نحوی] پولی فراهم کردن

sich Geld verschaffen

به نحوی اجازۀ کاری را به دست آوردن / کسب کردن / گرفتن

sich eine Genehmigung verschaffen für

باید ترتیبی بدهم که بتوانم نگاهی به پرونده ها بیندازم

ich muss mir einen Einblick in die Akten verschaffen

=> Einblick, Einlass, Geltung, Gewissheit usw.

عبارات کاربردی:

اعتبار کسب کردن / بدست آوردن، کسبِ اعتبار کردن، برای خود اعتبار خریدن

sich Ansehen usw. verschaffen

۲. پیدا کردن برای؛ فراهم آوردن برای؛ [عا:] گیر آوردن / دست و پا کردن برای؛ بدست آوردن برای؛ کسب کردن

jmdm. etwas verschaffen

مثال‌ ها:

اطلاعاتِ محرمانه برای کسی به دست آوردن

jmdm. geheime Informationen verschaffen

این امکان را برای کسی فراهم آوردن که ...

jmdm. die Möglichkeit verschaffen, zu ...

عبارات کاربردی:

سر افراز فرمودید؟ چه عجب از این طرفها!

was verschafft mir die Ehre? iron.