verkommen
intransitiv۱. تباه شدن؛ آلوده شدن؛ به فقر و فساد افتادن
Person
۲. فاسد / خراب شدن؛ [نیز:] ضایع شدن، به هدر رفتن
Lebensmittel
۳. (بتدریج) از بین رفتن
Haus, Betrieb usw.
مثال ها:
چیزی را به حالِ خود رها کردن
etwas verkommen lassen
۴. دچارِ / گرفتارِ چیزی شدن، تبدیل / مبدل شدن به
verkommen zu