vereinigen
transitiv۱. (در هم) ادغام کردن، یکی کردن؛ جمع / متمرکز کردن؛ توأم کردن
چند شرکتِ / ادارۀ مختلف را در هم ادغام کردن
verschiedene Unternehmen/ Ämter vereinigen
قدرت را در یک جا متمرکز کردن
die Macht in einer Hand vereinigen
صفاتِ متضادی را در خود جمع داشتن، آمیزه ای / ترکیبی از صفاتِ متضاد بودن
gegensätzliche Eigenschaften in sich vereinigen
۲. سازگار کردن با، سازگاری دادن با
in Einklang bringen
سازگار بودن با، سازگاری داشتن با
sich vereinigen lassen mit
با یکدیگر مغایرت داشتن / مغایر بودن
sich nicht miteinander vereinigen lassen
۳. متحد شدن (با)؛ اتحاد کردن (با)؛ دست به دستِ هم دادن؛ به هم پیوستن؛ [نیز:] توأم بودن با
sich vereinigen (mit)
به یکدیگر پیوستن و ارکسترِ بزرگی تشکیل دادن
sich zu einem großen Orchester vereinigen
۴. پیوستن به، ملحق شدن به؛ به هم پیوستن / ملحق شدن
sich vereinigen (mit) (Flüsse)