wort dictionary

umständlich

Adjektiv

۱. پر دردسر، پر زحمت؛ بی جهت پیچیده؛ تشریفاتی

Arbeit, Methode usw.

مثال‌ ها:

این روش بیش از حد دردسر دارد/ بی جهت پیچیده است

das Verfahren ist viel zu umständlich

عبارات کاربردی:

اینقدر سخت نگیر دیگه!

sei doch nicht so umständlich!

۲. پر طول و تفصیل، بی جهت مفصل، مطول؛ با طول و تفصیل، با روده درازی [عا]

Schilderung usw.; adv.

مثال‌ ها:

چیزی را طول و تفصیل دادن/ با طول و تفصیل تعریف کردن

etwas umständlich erzählen

۳. وسواسی، کند

Person

Grammatik

POSITIVumständlich
KOMPARATIVumständlicher
SUPERLATIVam umständlichsten