Ruhe
die۱. استراحت، تمدد اعصاب، رفع خستگی
Erholung, Rast
احتیاج به استراحت/ به تمدد اعصاب دارد
er braucht Ruhe
تو باید بیشتر استراحت کنی، باید به خودت بیشتر استراحت بدهی
du solltest dir mehr Ruhe gönnen
از آن به بعد مدام روی پا هستم/ نرسیده ام استراحت کنم/ [نیز:] خواب به چشمم نیامده است
seitdem komme ich nicht zur Ruhe
۲. خواب
Schlaf
رفته است بخوابد
er hat sich zur Ruhe begeben/ gelegt
خوب بخوابید/ بخوابی!، شب خوش!، شب بخیر! (در موقع خواب)
angenehme Ruhe!
دار فانی را وداع گفتن
in die ewige Ruhe/ zur ewigen Ruhe eingehen
خواب/ آرامش ابدی
ewige Ruhe
کسی را به خاک سپردن
jdn. zur letzten Ruhe betten/ bringen
۳. آرامش، راحت، آسایش، آرام، قرار
Friede, Ungestörtsein
در صلح و آرامش/ در صلح و صفا زندگی کردن، آرامش داشتن
in Ruhe und Frieden leben
بر هم زدن نظم و آرامش عمومی
Störung der öffentlichen Ruhe und Ordnung
نظم (و آرامش) برقرار کردن؛ [نیز:] بر اوضاع مسلط شدن
Ruhe schaffen
من آرامش لازم برای کار کردن را ندارم
ich habe nicht die nötige Ruhe zur Arbeit
فعلاً می خواهم راحت/ تنها باشم، نمی خواهم کسی مزاحمم شود
ich möchte jetzt meine Ruhe haben
آرام/ قرار نمی گیرد؛ [نیز:] خوابش نمی برد، نمی تواند بخوابد
er kann keine Ruhe finden
کسی را راحت نگذاشتن، دست از سر کسی برنداشتن، کسی را به ستوه آوردن، امان کسی را بریدن، ول کن کسی نبودن [عا]؛ [فکر نیز:] از ذهن کسی بیرون نرفتن
jdm. keine Ruhe lassen
راحتم بگذار!، دست از سرم بردار!، مرا به حال خودم بگذار!، ولم کن!
lass mich in Ruhe!
دیگر نمی خواهم حرفش را بشنوم، حرفش را هم نزن
lass mich damit in Ruhe!
آسایش/ آرامش یافتن
zur Ruhe kommen
از فکرش بیرون نمی آیم (دائماً آزارم می دهد)
das lässt mir keine Ruhe
۴. سکوت، خاموشی، آرامش
Stille
هیچ صدایی نمی آمد/ به گوش نمی رسید، سکوت محض (حکم فرما) بود، همه ساکت/ خاموش شده بودند
es herrschte absolute Ruhe
لطفاً ساکت (باشید)، بی زحمت سر و صدا نکنید
Ruhe, bitte!
ساکت شوید دیگر، سر و صدا نکنید بابا!
gebt doch endlich Ruhe!
ساکت!
Ruhe!
آرامش پیش از توفان
Ruhe vor dem Sturm
بالاخره دست برداشت/ ول کرد/ سمبه را کشید [عا]
er hat endlich Ruhe gegeben
۵. خونسردی، آرامش
Gelassenheit
خونسرد ماندن، خونسردی/ آرامش خود را حفظ کردن، از جا/ از کوره در نرفتن
die Ruhe bewahren; sich nicht aus der Ruhe bringen lassen; die Ruhe verwahren
خونسردی خود را از دست دادن، از کوره/ از جا در رفتن [عا]
seine Ruhe verlieren
عین خیالش نیست
er hat die Ruhe weg! (ugs.)
حالا سخت نگیر، خونسرد باش، عجله نداشته باش
immer mit der Ruhe!; nur die Ruhe! (ugs.)
۶. سر فرصت، با آرامش خاطر
in (aller) Ruhe
باید سر فرصت نگاهش کنم
das muss ich mir in Ruhe ansehen
سر فرصت فکرهایت را بکن
überlege dir das in aller Ruhe
فعلاً می خواهم سر فرصت غذا بخورم
jetzt will ich in Ruhe essen
۷. (حالت) سکون
Ruhelage
پاندول ساکن است/ (از حرکت باز) ایستاده است
das Pendel ist/ befindet sich in Ruhe
ایستادن، متوقف شدن، از حرکت باز ایستادن
zur Ruhe kommen
۸. بازنشستگی، تقاعد
Ruhestand
خود را بازنشسته کردن، بازنشسته شدن، دست از کار کشیدن
sich zur Ruhe setzen