wort dictionary

unterziehen

transitiv

۱. موردِ چیزی قرار گرفتن، شدن؛ [نیز:] تن در دادن به؛ پذیرفتن، تقبل کردن

sich unterziehen Dat.

Beispiele:

موردِ عملِ جراحی قرار گرفتن، عمل شدن

sich einer Operation unterziehen

در امتحانی شرکت کردن، امتحان دادن

sich einer Prüfung unterziehen

تن به تکلیفی دادن؛ مأموریتی را پذیرفتن

sich einem Auftrag unterziehen

این زحمت را به خود دادن / بر خود هموار کردن که

sich der Mühe unterziehen, zu ...

۲. موردِ چیزی قرار دادن، به عمل آوردن؛ کردن

+ Dat.

Beispiele:

چیزی را موردِ آزمایش قرار دادن، چیزی را آزمایش کردن

etwas einem Test unterziehen

کسی را موردِ بازجویی قرار دادن، از کسی بازجویی کردن

jmdn. einem Verhör unterziehen