wort dictionary

unklar

Adjektiv

۱. مبهم؛ نا مشخص؛ نا روشن؛ نا معلوم؛ محو؛ گنگ

Beispiele:

تصورِ مبهمی / نا مشخصی داشتن از

unklare Vorstellungen haben von

کلبه را از اینجا نمی توان درست تشخیص داد

die Hütte ist von hier aus nur unklar zu erkennen

منظورِ خود را روشن بیان نکردن / مبهم بیان کردن

sich unklar ausdrücken

هنوز برایم مبهم است / روشن نیست / معلوم نیست که چطور ...

mir ist noch unklar, wie ...

کسی را در ابهام نگهداشتن / [نیز:] در جریان نگذاشتن

jmdn. im Unklaren lassen

هنوز مطمئن نیستم / هنوز تصمیمم را نگرفته ام (که ... یا نه)

ich bin mir noch im Unklaren (ob ...)

Grammatik

POSITIVunklar
KOMPARATIVunklarer
SUPERLATIVam unklarsten