wort dictionary

tief

Adjektiv

۱. عمیق، پر عمق، ژرف؛ گود

Tal, Fluss, Brunnen, Wunde usw.

Beispiele:

عمق دریاچه به پنجاه متر می رسید

der See war bis zu 50 Meter tief

این گنجه شصت سانتیمتر عمق دارد

der Schrank ist 60 cm tief

شکافی به عمق دو سانتیمتر

ein 2 cm tiefer Riss

عمق آب اینجا سه متر است

das Wasser ist hier 3 Meter tief

Wendungen:

فلفل نبین چه ریزه!

stille Wasser sind tief!

از ته دل متأسفم!

ich bedaure es aus tiefstem Herzen!

۲. گود

Teller, Schüssel usw.

۳. پست؛ پایین؛ کم ارتفاع، نزدیک به زمین

niedrig

Beispiele:

این ساختمان پست تر/ پایین تر از سطح خیابان است

das Haus liegt tiefer als die Straße

دو طبقه پایین تر

zwei Stockwerke tiefer

در ارتفاع بسیار کم/ نزدیک به زمین پرواز کردن

tief fliegen

به پایین ترین سطح خود رسیدن

den tiefsten Stand erreichen

آن ها یک طبقه پایین تر زندگی می کنند

sie wohnen eine Etage tiefer

۴. بم، کُلُفت (صدا)

Ton, Stimme

۵. سیر، تند (رنگ)

Farbe

۶. عمیق؛ ژرف

Gedanke, Erkenntnis usw.

۷. عمیق؛ بی حد (و حصر)، بسیار شدید؛ عظیم؛ سخت، به شدت، شدیداً، عمیقاً

Schmerz, Ohnmacht, Trauer, Misstrauen usw.

Beispiele:

تضاد عظیم/ عمیق

ein tiefer Gegensatz

عمیقاً رنجیده بود/ دلسرد شده بود/ تحت تأثیر قرار گرفته بود

er war tief gekränkt/ enttäuscht/ bewegt

۸.

adv.

Beispiele:

کاملاً/ تا عمق زیادی در آب فرو رفتن

tief sinken

تا ته/ تا قعر چیزی سقوط کردن؛ از ارتفاع بسیار زیادی افتادن

tief fallen

در اعماق/ در دل جنگل

tief im Wald

در دورترین قسمت های شمال، در اقصی نقاط شمال

tief im Norden

تا دیر وقت شب، تا دل شب

bis tief in die Nacht

تا اواسط زمستان

bis tief in den Winter hinein

یک بار/ یک خروار کار داشتن، سر کسی خیلی شلوغ بودن [عا]

tief in Arbeit stecken

یک خروار قرض دارد، تا خرخره توی قرض فرو رفته است [عا]

er steckt tief in Schulden

کاملاً خم شدن، حسابی دولا شدن [عا]

sich tief bücken

نفس عمیق کشیدن

tief atmen

خواب عمیق کردن، در خواب عمیق بودن

tief schlafen

اساسی، بنیادی

tief greifend

Grammatik

POSITIVtief
KOMPARATIVtiefer
SUPERLATIVam tiefsten