bedingen
transitiv۱. موجب/ باعث چیزی شدن، ناشی بودن از، معلول/ نتیجه چیزی بودن؛ لازم آوردن، به دنبال داشتن؛ پیامد داشتن
tr. (zur FOlge haben); [hat]
Beispiele:
این امر ناشی از اعتصابات است، اعتصابات باعث این امر شده است
der Streik hat dies bedingt
این کار اقدامات دیگری را لازم خواهد آورد
das würde weitere Schritte bedingen
ناشی از ... بودن
bedingt sein durch
ناشی از هوای بد است
das ist durch schlechtes Wetter bedingt
۲. مستلزم چیزی بودن، نیاز/ احتیاج به چیزی داشتن، لازم داشتن، لازمه چیزی بودن؛ مشروط بودن
voraussetzen; [hat]
Beispiele:
این کار مستلزم مهارت فنی است
diese Tätigkeit bedingt technisches Können
لازم و ملزوم یکدیگر بودن
sich gegenseitig bedingen