auseinander gehen
intransitiv۱. از هم جدا شدن؛ [نیز:] خداحافظی کردن؛ [جمعیت:] پراکنده/ متفرق شدن
voneinander weggehen
۲. به هم خوردن
Ehe, Verlobung usw.
۳. از هم جدا شدن
Linien, Wege usw.
۴. اوراق شدن (کتاب)، از هم جدا شدن، از هم وا رفتن؛ خراب شدن
Spielzeug usw.
۵. با هم فرق/ تفاوت داشتن، متفاوت بودن، با هم نخواندن
Meinungen usw.
Beispiele:
عقاید ما کاملا با هم متفاوت است
unsere Meinungen gehen weit auseinander
۶. چاق/ خپل شدن
dick werden