auffassen
transitiv۱. تعبیر کردن، فهمیدن؛ برداشت/ استنباط کردن، برداشتی/استنباطی/ درکی داشتن از؛ حمل بر چیزی کردن، تلقی کردن؛ دیدن؛ دانستن
tr. (deuten, verstehen); [*][hat]
Beispiele:
گفته از را بد تعبیر کردن/ سوء تعبیر کردن
eine Bemerkung falsch auffassen
برداشت/ تلقی من از این نقش تقریباً همین است
ich habe die Rolle ähnlich aufgefasst
سوالی را حمل بر توهین کردن
eine Frage als Beleidigung auffassen
از چیزی استنباط غلط (درست) کردن
etwas falsch (richtig) auffassen
۲. فهمیدن، گرفتن، درک کردن
tr., itr. (begreifen); [*][hat]
Beispiele:
تیز فهم/ تیز هوش بودن، سریع الانتقال بودن، زود گرفتن
schnell/ leicht auffassen
کند ذهن بود، دیر گرفتن
schwer auffassen