zwicken
transitiv۱. نیشگون گرفتن
مثال ها:
رانِ کسی را نیشگون گرفتن
jmdn. ins Bein zwicken
۲. زدن
itr., tr. (Hemd usw.)
مثال ها:
این یقه گردنم را می زند
der Kragen zwickt (mich)
۳. درد کردن؛ تیر کشیدن
itr., tr. (wehtun, Bauch usw.)
عبارات کاربردی:
وجدانش ناراحت است
sein Gewissen zwickt ihn