wort dictionary

vergrößern

transitiv

۱. بزرگ کردن؛ بزرگتر کردن

räumlich, auch Foto usw.

مثال‌ ها:

چهار برابر (بزرگ شده)

vierfach vergrößert

این عکس را می دهم بزرگ کنند

ich lasse dieses Bild vergrößern

۲. درشت / بزرگ کردن

mit der Lupe, Schrift usw.

۳. توسعه / گسترش دادن؛ افزایش دادن، بالا بردن، زیاد تر / بیشتر کردن؛ افزودن بر

مثال‌ ها:

شرکتی را توسعه دادن

einen Betrieb vergrößern

سرمایۀ خود را افزایش دادن

sein Kapital vergrößern

نفوذِ خود را افزایش / گسترش دادن

seinen Einfluss vergrößern

معلوماتِ خود را بالا بردن / افزایش دادن

sein Wissen vergrößern

خطرِ جنگ را افزایش دادن، بر خطرِ جنگ افزودن

die Gefahr des Krieges vergrößern

۴. بزرگ شدن؛ بزرگتر شدن؛ درشت (تر) شدن

sich vergrößern (räumlich, Organ usw.)

۵. توسعه / گسترش یافتن؛ افزایش یافتن، بالا رفتن، بیشتر / زیاد تر شدن؛ اضافه شدن

sich vergrößern