wort dictionary

notgedrungen

Adjektiv

۱. به ناچار، ناچار، ناچاراً، به اجبار، بالاجبار، اجباراً، خواهی نخواهی، خواه ناخواه، ضرورتاً

مثال‌ ها:

به ناچار از این کار صرف نظر کرد، ناچار شد از این کار صرف نظر کند

notgedrungen musste er darauf verzichten