wort dictionary

klarmachen

schwaches Verb

۱. قابل فهم کردن، توضیح دادن، تشریح کردن، روشن کردن (ذهن کسی را)

[hat]

مثال‌ ها:

چیزی را برای کسی توضیح دادن، چیزی را برای کسی روشن ساختن، چیزی را برای کسی تشریح کردن

jmdm. etwas klarmachen

۲. برای خود روشن کردن، ته و توی قضیه ای را درآوردن [عا]

sich etwas klarmachen

مثال‌ ها:

آدم باید بداند که ...

man muss sich klarmachen, dass ...

۳. آماده کردن

(Schiff, Geschütz usw.)