wort dictionary

hindern

schwaches Verb

۱. مانع کاری شدن، جلوی کاری را گرفتن، ممانعت کردن، جلوگیری کردن؛ مانع‌ شدن از، بازداشتن از؛ نگذاشتن

[hat]; jmdn. hindern an Dat.; jmdn. (daran) hindern, zu ...

مثال‌ ها:

مانع فرار او شد، مانع از این شد که/ نگذاشت که فرار کند

er hinderte ihn am Davonlaufen

نتوانستم مانعش شوم/ جلویش را بگیرم

ich konnte ihn nicht (daran) hindern

مانع کسی در انجام کاری شدن

jdn. an etwas hindern

۲. مزاحم/ مانع/ مخل کسی بودن

[hat]; stören

مثال‌ ها:

این بانداژ موقع نوشتن مزاحم من است

der Verband hindert mich beim Schreiben

مزاحم کسی در موقع انجام کاری بودن

jdn. bei etwas hindern