wort dictionary

entkommen

intransitiv

۱. گریختن، فرارکردن، موفق به‌فرار شدن؛ پا به‌فرار گذاشتن؛ [نیز:] متواری‌شدن

(entfliehen); [ist]

مثال‌ ها:

از زندان گریختن

aus dem Gefängnis entkommen

توانست از دستِ/ از چنگِ کسانی که تعقیبش می‌کردند بگریزد

er konnte seinen Verfolgern entkommen

دزد از دست پلیس در رفته است

der Dieb ist der Polizei entkommen

۲. در امان ماندن از، نجات/ رهایی‌یافتن از؛ [از خطر] جستن

Dat. (einer Gefahr usw.); [ist]