wort dictionary

einprägen

transitiv

۱. خاطر نشان کردن

tr.; [*][hat]

مثال‌ ها:

تلقین/ القاکردن به، در ذهنِ کسی جایگیرکردن؛ فهماندن به، حالی‌کردن به [عا]؛ چیزی را به ذهن کسی سپردن

jmdm. etwas einprägen

۲. چیزی را به‌یاد/ به‌خاطر/ به‌ذهن سپردن، چیزی به‌یادِ/ به‌خاطرِ کسی بودن، یادش/ خاطرش بودن

[*]; sich etwas einprägen

۳. به‌یادِ/ به‌خاطرِ کسی ماندن؛ در ذهنِ کسی نشستن/ نقش‌بستن؛ ذهنیِ کسی شدن؛ اثرگذاشتن؛ در خاطر ماندن

[*]; sich (jmdm.) einprägen (im Gedächtnis bleiben)

مثال‌ ها:

این متن خوب به‌یاد می‌ماند، این متن را آسان می‌توان به‌یاد سپرد

der Text prägt sich leicht ein

آن منظره عمیقاً در ذهنِ او نقش بسته‌بود

das Bild hatte sich ihm tief eingeprägt

۴. نقش‌انداختن، منقوش‌کردن؛ زدن؛ کوبیدن؛ نقش زدن

(Inschrift usw.); [*][hat]