wort dictionary

abkommen

intransitiv

۱. منحرف/ دور شدن از، دور افتادن از، خارج/ پرت شدن از، پرت افتادن از

vom Weg, Thema usw.

مثال‌ ها:

از مطلب دور شدن؛ از موضوع پرت شدن

vom Thema abkommen

گم شدن؛ راه را گم کردن

vom Wege abkommen

از جاده منحرف شدن

von der Fahrbahn abkommen

نمی توانم جلسه را رها کنم، گرفتار جلسه هستم

ich kann von der Besprechung nicht abkommen u.Ä.

۲. منصرف شدن از، دست کشیدن از، صرف نظر کردن از، چشم پوشیدن از، چشم پوشی کردن از؛ گذشتن از

von einem Plan usw.

مثال‌ ها:

از نقشه ای منصرف شدن

von einem Plan abkommen

۳. عدول کردن از، برگشتن از

von seinen Grundsätzen usw.

۴. چیزی را کنار گذاشتن/ ترک کردن؛ [عادت:] از سر کسی افتادن

von eine Gewohnheit usw.