wort dictionary

zuschreiben

transitiv

۱. نسبت دادن به، از آنِ کسی دانستن، چیزی منسوب بودن به

jmdm. etwas zuschreiben (Bild, Gedicht usw.)

۲. نسبت دادن به

jmdm. etwas zuschreiben (Vergehen usw.)

Wendungen:

کسی را (در کاری) تقصیر کار / مقصر دانستن، کسی را مقصر (ـِ کاری) دانستن

jmdm. die Schuld zuschreiben (an Dat.)

تقصیرِ این کار به گردنِ خودِ ماست، در این کار خودِ ما مقصر / تقصیر کار بوده ایم؛ از ماست که بر ماست

das haben wir uns selbst zuzuschreiben

۳. از آنِ کسی دانستن؛ چیزی را مدیونِ کسی بودن؛ [به طنز:] چیزی از صدقۀ سرِ کسی بودن

jmdm. etwas zuschreiben (Erfolg usw.)

۴. ناشی بودن از، نتیجۀ / معلولِ چیزی بودن

einer Sache etwas zuschreiben

Beispiele:

این امر فقط ناشی از ساده لوحیِ تو است

das kann man nur deiner Einfalt zuschreiben

Wendungen:

برای چیزی اهمیتِ چندانی قائل نشدن؛ به چیزی چندان اهمیت ندادن

einer Sache keine große Bedeutung zuschreiben

۵. به حسابِ بستانکارِ کسی گذاشتن؛ منتقل کردن به، انتقال دادن به

jmdm. eine Summe usw. zuschreiben