wort dictionary

vorgehen

intransitiv

۱. زود تر / جلو / پیشاپیش رفتن

vorangehen

۲. گذشتن؛ اتفاق افتادن، اتفاقی پیش آمدن؛ خبری بودن

geschehen

Beispiele:

نمی داند در دنیا چه می گذرد، نمی داند دنیا چه خبر است / دنیا دستِ کیست

er weiß nicht, was in der Welt vorgeht

اینجا چه خبر است / چه خبر شده / چه اتفاقی افتاده است؟ جریان چیست؟

was geht hier vor?

چه فکر می کرد؟ چه احساسی داشت؟ در درونش چه می گذشت؟

was ging in ihm vor?

۳. عمل کردن؛ پیش رفتن؛ رفتار کردن

handeln

Beispiele:

به مقابله پرداختن با

vorgehen gegen

در این مورد چطور پیش برویم / عمل کنیم / رفتار کنیم؟

wie sollen wir hier vorgehen?

ملاحظه (ی کسی را) نکردن؛ بی رحمانه عمل کردن

rücksichtslos vorgehen

۴. مقدم / مهمتر بودن؛ تقدم / اولویت داشتن

Vorrang haben

۵. جلو رفتن، تند کار کردن؛ [نیز:] جلو بودن

Uhr usw.