wort dictionary

stocken

schwaches Verb

۱. (در موقع خواندن) مکث/ توقف کردن، با لکنت حرف زدن

[hat]; im Sprechen usw.

Beispiele:

به لکنت افتادن/ به تته پته افتادن

ins Stocken geraten/ kommen

بریده بریده حرف زدن

stockend sprechen

۲. متوقف/ قطع شدن

[hat]; Gespräch

۳. متوقف ماندن، بند آمدن

[hat]; Verkehr

۴. متوقف/ راکد شدن

[hat]; Geschäfte

۵. متوقف شدن، به بن بست رسیدن، پیش نرفتن

[hat]; Verhandlungen usw.

۶. متوقف شدن، از کار (باز) ایستادن؛ از تپش افتادن

[hat]; Motor, Puls usw.

Wendungen:

نفسم (از وحشت) بند آمده بود

der Atem stockte mir (vor Schreck)

۷. لخته/ دَلَمه شدن؛ منعقد شدن، بستن، بند آمدن

[hat]; Blut

۸. بریدن، ترش/ دَلَمه شدن

[hat]; Milch

۹. کپک زدن

[hat]; Wand, Wäsche, Papier usw.