wort dictionary

sichtbar

Adjektiv

۱. پیدا، نمایان، دیده شدنی، قابل رؤیت؛ در معرض دید؛ مرئی

mit den Augen wahrnehmbar

Beispiele:

لکه اش کاملاً نمایان بود، لکه اش را به خوبی می شد دید

der Fleck war deutlich sichtbar

نمایان شدن، به چشم خوردن، قابل رؤیت شدن؛ [مج:] آشکار/ معلوم شدن

sichtbar werden

۲. محسوس، آشکار، مشهود، نمایان، چشمگیر، در خور توجه، قابل ملاحظه، واضح

deutlich, sichtlich

Beispiele:

پیشرفت محسوسی کردن

sichtbare Fortschritte machen

بی آنکه به نتیجه ی در خور توجهی برسد

ohne sichtbaren Erfolg

۳. به طور محسوسی/ آشکاری/ نمایانی، به اندازه ی قابل ملاحظه ای، به نحو در خور توجهی

adv. (sich sichtbar bessern usw.)

Grammatik

POSITIVsichtbar
KOMPARATIVsichtbarer
SUPERLATIVam sichtbarsten