wort dictionary

quälen

schwaches Verb

۱. آزار/ شکنجه دادن، زجر دادن، اذیت کردن

[hat]; Tiere, Gefangene usw.

Wendungen:

میازار موری که دانه کش است، که جان دارد و جان شیرین خوش است

quäle nie ein Tier zum Scherz, denn es fühlt wie du den Schmerz

۲. رنج دادن، عذاب دادن؛ بلای جان کسی شدن؛ دست از سر کسی برنداشتن

[hat]; (plagen)

Beispiele:

گرسنگی عذابش می داد

Hunger plagte ihn

این فکر مدتی است که عذابم می دهد/ آرامم نمی گذارد

dieser Gedanke plagt mich seit einiger Zeit

دست از سرش بردار، راحتش بگذار

plag ihn nicht so!

۳. به ستوه آوردن (با)، کلافه/ عاجز کردن (با)

[hat]; mit Fragen, Bitten usw.

۴. با هزار مشقت/ به هزار زحمت کاری را انجام دادن؛ زجر/ بدبختی/عذاب کشیدن، رنج بردن؛ زحمت کشیدن، زور زدن [عا]؛ دست به گریبان بودن (با)، دست و پنجه نرم کردن (با)، کلنجار رفتن (با)؛ خود را عذاب دادن/ هلاک کردن (با)؛ به سختی رفتن

sich quälen (mit)

Beispiele:

خود را با هزار مشقت به مقصد رساندن

sich ans Ziel quälen

کتابی را به هزار زحمت خواندن، با کتابی کلنجار رفتن [عا]

sich durch ein Buch quälen

ساعت ها زجر کشید که بتواند این مسئله را حل کند

er hat sich stundenlang mit dieser Aufgabe gequält

زحمت بیهوده کشیدن؛ [نیز:] بی جهت غم و غصه خوردن

sich umsonst quälen

هر روز صبح به زحمت از رختخواب بیرون می آیم

ich quäle mich jeden Morgen aus dem Bett