wort dictionary

entziehen

۱. سلب‌کردن؛ محروم‌کردن؛ منع‌کردن؛ گرفتن؛ ندادن به؛ نکردن؛ غدقن کردن؛ مضایقه کردن

tr.; jmdm. etwas entziehen; [hat]

Beispiele:

اختیاراتِ کسی را از او گرفتن، از کسی سلبِ اختیار کردن

jmdm. seine Befugnisse entziehen

حقِ مالکیت را از کسی سلب‌کردن/ گرفتن، کسی را از حقِ مالکیت محروم‌کردن

jmdm. das Eigentumsrecht entziehen

حقِ استفاده از گواهینامۀ رانندگی را از کسی سلب‌کردن/ گرفتن، گواهینامۀ رانندگیِ کسی را ضبط‌ کردن/ گرفتن (از طرف پلیس)

jmdm. den Führerschein entziehen

کسی را از مصرفِ‌ الکل منع‌کردن؛ مانع نوشیدن مشروب الکلی کسی شدن

jmdm. den Alkohol entziehen

کسی را گرسنگی دادن، به‌کسی غذا ندادن

jmdm. die Nahrung entziehen

دیگر از کسی پشتیبانی نکردن

jmdm. die Unterstützung entziehen

تابعیت را سلب کردن

die Staatsangehörigkeit entziehen

حق انتخاب را سلب کردن

das Wahlrecht entziehen

به کسی اجازه ادامه سخن ندادن

jemandem das Wort entziehen

از کسی سلب اجازه کردن

jdm. die Erlaubnis entziehen

۲. مصون/ برکنار نگهداشتن از؛ دورنگهداشتن از (دسترسِ کسی)

tr. (bewahren, schützen vor)

۳. گرفتن؛ کشیدن (خون)

[hat]

Beispiele:

از کسی خون گرفتن

jdm. Blut entziehen

۴. دوری‌جستن از، دوری‌گزیدن از؛ فاصله‌گرفتن از، خود را کنارکشیدن از

(vermeiden); sich entziehen Dat.

۵. عمل‌نکردن به، از زیرِ بارِ چیزی شانه خالی‌کردن، گریختن، تن در ندادن

(nicht nachkommen); sich entziehen Dat.

۶. درامان‌ماندن از؛ نجات/ رهایی‌یافتن از؛ گریختن از (چنگِ)

(entkommen); sich entziehen Dat.

Beispiele:

از دست پلیس فرار کردن

sich dem Zugriff der Polizei entziehen