wort dictionary

durcheinander

kausal

۱. درهم بر هم، به هم ریخته، [عا:] قر و قاتی، قاراشمیش؛ پخش و پلا، شلوغ پلوغ؛ قاتی پاتی؛ مغشوش

Beispiele:

نامرتب کردن؛ به هم زدن؛ عصبی کردن؛ حواس (کسی را) پرت کردن؛ آشفته کردن؛ عوضی گرفتن؛ قاتی کردن؛ زیر و رو کردن

durcheinander bringen

گیج بودن؛ مغشوش بودن

durcheinander sein

نامرتب شدن؛ قاتی شدن؛ حواس (کسی) پرت شدن؛ گیج شدن

durcheinander kommen

همه با هم در یک زمان صحبت کردن؛ بی سر و ته حرف زدن

durcheinander reden

قر و قاتی کردن؛ زیر و رو کردن

durcheinander werfen

Wendungen:

هنوز هم حسابی گیجم/ قاتیم

ich bin noch ganz durcheinander ugs.