wort dictionary

ab sein

intransitiv

۱. کنده/ جدا شده بودن؛ افناده بودن؛ ریخته بودن؛ ور آمده بودن

Gegenstand

Beispiele:

یکی از دکمه های کت افتاده/ کنده شده

an der Jacke ist ein Knopf ab

دسته اش قبلاً شکسته بود/ جدا شده بود

der Henken war schon ab gewesen

رنگش ور آمده/ ریخته/ کنده شده

die Farbe ist ab

۲. نا برای کسی نمانده بودن، از نا افتاده بودن، از حال رفته بودن،‌ هلاک (شده) بودن، داغان بودن

Person