Grenze
die۱. مرز، سرحد؛ حدود (و ثغور)
Staatsgrenze usw.
مرزهای طبیعی
natürliche Grenzen
مرزهای بینِ اسپانیا و فرانسه را بستن
die Grenzen zwischen Spanien und Frankreich schließen
مرزکشیدن
eine Grenze ziehen
مرزِ ترکیه
die Grenze zur Türkei
سرِ مرز، در مرز
an der Grenze
سرِ مرزِ باواریا
an der Grenze nach Bayern
از مرز گذشتن، از مرز رد شدن
über die Grenze gehen; die Grenze passieren
قاچاقی از مرز ردشدن
über die grüne Grenze gehen ugs.
۲. حد، حدِ فاصل؛ حدود، محدوده
Grundstücksgrenze usw.
۳. حد؛ حدِ فاصل؛ حدود، حد و حدود، حد و مرز، حد و حصر
fig.
هر چیزی حدی دارد
alles hat seine Grenzen
حدِ فاصلِ تجارت و سیاست
die Grenze zwischen Geschäft und Politik
ابرازِ احساساتِ مردم تمامی نداشت/ حد (و حصر) نداشت
der Applaus kannte keine Grenzen
حد و حدودِ خود را شناختن، از حدِ خود خارجنشدن
seine Grenzen wahren/ kennen
مانعِ چیزی شدن، جلوِ چیزی را گرفتن، چیزی را متوقف کردن؛ برای چیزی حد و حصری قائلشدن
Grenzen setzen Dat.
برای چیزی حدی قائل شدن
einer Sache Grenzen setzen
حد و حدود نداشتن، بی اندازه بودن
keine Grenzen kennen
از حد گذشتن
die Grenze überschreiten
در حد متعادل بودن، محدود بودن، خیلی شدید (بزرگ؛ زیاد؛ خوب ...) نبودن
sich in Grenzen halten