zusammenstecken
transitiv۱. به هم وصل کردن؛ به هم سنجاق کردن
عبارات کاربردی:
با هم پچ پچ کردن
die Köpfe zusammenstecken
۲. از هم جدا نشدن؛ با هم سر و سری داشتن
itr.
۱. به هم وصل کردن؛ به هم سنجاق کردن
با هم پچ پچ کردن
die Köpfe zusammenstecken
۲. از هم جدا نشدن؛ با هم سر و سری داشتن
itr.