zusammenkommen
intransitiv۱. (دورِ هم) جمع شدن؛ اجتماع کردن، گردِ هم آمدن، گرد آمدن
sich versammeln
۲. نشست و برخاست / رفت و آمد داشتن با، سر و کار داشتن با [عا]
zusammenkommen mit (Geschäftsleuten usw.)
۳. جمع شدن
Geld
۴. دست به دستِ هم دادن، با هم پیش آمدن / اتفاق افتادن
Umstände