wort dictionary

ruhig

Adjektiv

۱. آرام

See, Blick, Mensch usw.

عبارات کاربردی:

در حال حاضر بازار کساد است

das Geschäft ist zurzeit ruhig

۲. ساکت، بی سر و صدا، آرام، خلوت، کم رفت و آمد

Zimmer, Gegend usw.

مثال‌ ها:

خیابان خلوت

ein ruhige Straße

ساکت بودن، در محل آرامی/ خلوتی واقع بودن

ruhig liegen (Pension usw.)

۳. ساکت، بی سر و صدا، آرام

still, schweigend

مثال‌ ها:

همسایه های ساکت

ruhige Nachbarn

ساکت/ آرام بودن، سر و صدا نکردن

sich ruhig verhalten

ساکت باش!، آرام بگیر!

sei ruhig!

تو دیگر حرف نزن!، تو دیگر صدایت در نیاید!

du bist ganz ruhig!

ساکت/ آرام شدن

ruhig werden

آرام باش!، (آرام باشید)!

nur ruhig!

۴. بی حرکت، آرام، ساکن

bewegungslos

مثال‌ ها:

نمی تواند آرام/ بی حرکت یک جا بنشیند

er kann nicht ruhig sitzen

پای خود را تکان ندادن/ حرکت ندادن/ بی حرکت نگهداشتن

das Bein ruhig halten

۵. آرام، خونسرد

gelassen

مثال‌ ها:

کاملاً خونسرد/ آرام بود، اصلاً از جا در نرفت [عا]

er blieb ganz ruhig

آرام و خونسرد

ruhig und gefasst

تو باید خونسرد باشی!

du musst ruhig bleiben

۶. آرام، بی دغدغه، راحت، آسوده

friedlich, ungestört

مثال‌ ها:

زندگیش آرام/ بی دغدغه می گذشت

sein Leben verlief ruhig

راحت خوابیدن

ruhig schlafen

خیالت راحت باشد، خاطرت آسوده باشد، نگران نباش

sei ganz ruhig (unbesorgt)

با خاطری آسوده، با وجدان راحت

mit ruhigem Gewissen; ruhigen Gewissens

(همین طور) راحت ایستاده بودند و کتک خوردن پسرک بیچاره را تماشا می کردند

sie sahen ruhig zu, wie der Junge geprügelt wurde

۷. با خیال راحت، با خاطر آسوده، بدون دغدغه ی خاطر، راحت، اگر بخواهید

adv. (ohne weiteres)

مثال‌ ها:

با خیال راحت می توانی امضاء کنی، نترس امضا کن

du kannst ruhig unterschreiben

اگر بخواهی می توانی همین جا بمانی

du kannst ruhig dableiben

من ایرادی در این کار نمی بینم

das können Sie ruhig tun

چطور است (لطف بفرمایی و) در را برایم باز کنی؟

du könntest mir ruhig die Tür aufmachen

(اگر مایلی) می توانی سیگار بکشی (از طرف من مانعی ندارد)

du kannst ruhig rauchen

Grammatik

POSITIVruhig
KOMPARATIVruhiger
SUPERLATIVam ruhigsten