wort dictionary

repräsentativ

Adjektiv

۱. (به عنوان) نماینده، نشانگر، نشان دهنده، نمایانگر، معرف، معرف واقعی، منعکس کننده؛ نمونه؛ [نیز:] معتبر؛ صادق

Umfrage usw.

مثال‌ ها:

نشانگر چیزی بودن، مصداق/ اعتبار داشتن در مورد

repräsentativ sein für

۲. مجلل، تحسین برانگیز؛ [نیز:] که معرف منزلت اجتماعی است

imposant

۳. اعیانی، اعیان نما، سطح بالا [عا]؛ [نیز:] نظرگیر، چشم گیر

Auto usw.

مثال‌ ها:

این مدل به نظر او به قدر کافی اعیان نما نیست

das Modell ist ihm nicht repräsentativ genug

۴. قابل ارائه

Grammatik

POSITIVrepräsentativ
KOMPARATIVrepräsentativ
SUPERLATIVrepräsentativ