wort dictionary

genügen

intransitiv

۱. کافی‌بودن، کفایت‌کردن؛ قددادن [عا]، کفاف‌کردن، کفاف‌دادن؛ بس‌بودن

ausreichen

مثال‌ ها:

این مقصودِ ما را برمی‌آورد/ کفافِ کارِ ما را می‌کند

dies genügt für unsere Zwecke

نیمی از این برای من کافی است/ بس است

mir genügt/ für mich genügt die Hälfte

(فقط) کافی است تلفن کنید

Anruf genügt

من فقط پنجاه یورو همراه خود دارم - کافی است؟

ich habe nur fünfzig Euro dabei - genügt das?

مسافرت دو هفته ای برایم کافی نیست

zwei Wochen Urlaub genügen mir nicht

۲. نظرِ/ انتظارِ کسی را برآوردن/ تأمین‌کردن، جواب‌گوی چیزی بودن، از عهدۀ چیزی برآمدن

Dat. (Anforderungen usw.)