wort dictionary

fix

Adjektiv

۱. فِرز، جَلد، زِبر و زرنگ، سریع، چابک، زبردست؛ [نیز:] زود، همین الآن

schnell

مثال‌ ها:

همین الآن لباسم را عوض می‌کنم

ich ziehe mich noch fix um

عبارات کاربردی:

زود باش، عجله کن

(mach) fix!

خیلی سریع انجام می شود!

das geht ganz fix!

۲. ثابت، مقطوع (قیمت)، پایدار

(Gehalt, Preis, Kosten usw.)

۳. کاملاً تمام، تمامِ تمام [عا]، ساخته و آماده، تمام شده

fix und fertig ugs. (Arbeit)

عبارات کاربردی:

کارم تمامِ تمام (کاملا تمام) شده است

ich bin fix und fertig mit meiner Arbeit

۴. (درب و) داغان، هلاک، خرد و خمیر، خرد و خاکشیر

fix und fertig ugs. (Person)

عبارات کاربردی:

اسباب کشی مرا از پای درآورده است

der Umzug hat mich fix und fertig gemacht

دیگر داغانم/ نا ندارم، من له و لورده ام، اعصابم داغون است

ich bin fix und fertig

کسی را خانه‌خراب‌کردن، دخلِ/ پدرِ کسی را درآوردن؛ کسی را خسته و کوفته کردن، کسی را از پا درآوردن، اعصاب کسی را داغون کردن

jmdn. fix und fertig machen ugs.

Grammatik

POSITIVfix
KOMPARATIVfixer
SUPERLATIVam fixesten