wort dictionary

einreißen

intransitiv

۱. حاشیۀ چیزی پاره‌شدن، جرخوردن [عا]؛ چاک خوردن

(einen Riss bekommen); [*][ist]; itr.

مثال‌ ها:

این روزنامه کمی پاره‌ شده‌است/ کمی پارگی دارد/ دارد پاره می‌شود

die Zeitung ist eingerissen

این پارچه زود پاره می‌شود

der Stoff reißt leicht ein

۲. باب/ رسم/ معمول‌شدن، رواج پیداکردن؛ عادت‌شدن

(Unsitte usw.); [*][ist]; itr.

مثال‌ ها:

این کار را اصلاً نباید بگذاریم باب شود

das dürfen wir gar nicht erst einreißen lassen

۳. حاشیۀ چیزی را پاره‌کردن، جِردادن [عا]؛ چاک زدن

(einen Riss machen); [*][hat]; tr.

۴. کوبیدن، تخریب/ خراب‌کردن

(Haus, Mauer usw.); [*][hat]