durchblicken
intransitiv۱. نگاه کردن (با)؛ از میان ... نگاه کردن
durch das Fernglas usw.; [*][hat]
۲. سر درآوردن؛ فهمیدن
verstehen; [*][hat]
مثال ها:
چیزی (از این) دستگیرت می شود؟
blickst du durch?
۳. [تلویحاً] فهماندن که
durchblicken lassen
۱. نگاه کردن (با)؛ از میان ... نگاه کردن
durch das Fernglas usw.; [*][hat]
۲. سر درآوردن؛ فهمیدن
verstehen; [*][hat]
چیزی (از این) دستگیرت می شود؟
blickst du durch?
۳. [تلویحاً] فهماندن که
durchblicken lassen