wort dictionary

bunt

Adjektiv

۱. رنگارنگ، [عا:] رنگ و وارنگ، الوان، رنگی رنگی

mehrfarbig

مثال‌ ها:

با رنگ های متنوع (رنگ شده)

bunt gefärbt

۲. رنگی، رنگین، ملون

farbig

۳. خالدار، خال خالی، خال خال دار، خال مخالی [عا] سیاه و سفید

gefleckt

عبارات کاربردی:

مثل گاو پیشانی سفید معروف بودن

wie ein bunter Hund bekannt sein ugs.

۴. جوراجور، متنوع، قاتی پاتی

mannigfaltig

مثال‌ ها:

بشقاب پر از شیرینی و شکلات جورواجور

bunter Teller

عبارات کاربردی:

از حد تجاوز کردن؛ شورش را در آوردن

es zu bunt treiben

دیگر دارد زیاده روی می کند/ شورش را در می آورد [عا]

er treibt es zu bunt

شب نشینی، جشن [با برنامه های متنوع و سرگرم کننده]

ein bunter Abend

قر و قاتی، قاتی پاتی

bunt durcheinander

آنجا خیلی بزن و بکوب بود/ بگو و بخند بود

es ging dort recht bunt zu

Grammatik

POSITIVbunt
KOMPARATIVbunter
SUPERLATIVam buntesten