beschwören
transitiv۱. سوگند/ قسم خوردن [که چیزی درست است]
Aussage usw.; [hat]
مثال ها:
در دادگاه قسم خوردن که اظهارات او درست است
seine Aussagen vor Gericht beschwören
۲. التماس کردن به، تمنا کردن از
anflehen
۳. احضار (روح) کردن؛ [نیز:] از جسم کسی بیرون راندن، خارج/ دفع کردن؛ جادو کردن (و تحت نفود خود درآوردن)
Geist usw.; [hat]
۴. (در خاطر کسی) زنده کردن
Erinnerung usw.